سردار کوچک سپاهم یا حسین(علیه السلام) ۹۷ ( ماجراهای محرمی درسا و پارسا ۵)

نمایشنامه
*من صبور حسینی ام*
🏴🏴🏴🏴
مواد لازم:
گلدون
آب پاش
پارچ آب
بشقاب و قاشق
صدای زنگ در
صدای زنگ ساعت
رختخواب
🏴🏴🏴🏴
پارسا( در حال کاشتن یک دانه در گلدان):
این دونه ی قشنگه
کوچیکه و زرنگه
به زیر خاک سیاه
یه جایی مثل یه چاه
آروم و شاد می شینه
تا خورشید رو ببینه
خاکه می شه جا به جا
راه دونه می شه پیدا
زود می زنه جوونه
تو دشت و باغ یا خونه
درسا(وارد میشود): به به داداش جونم چه شعرهای قشنگی میخونه چی کار داری میکنی؟
پارسا( با خوشحالی): دارم یه دونه گل میکارم درسا، میخوام فردا گلی که خودم کاشتم رو به مامان جون هدیه بدم
درسا: فردا؟
پارسا: بله فردا آخه فردا قراره مامانجون بیاد خونه مون میخوام خوشحالش کنم مامانجون گلدون گل خیلی دوست داره
درسا: ولی فکر نکنم تا فردا از تو گلدونت، گل دربیاد
پارسا: چرا درمیاد من میدونم
( درسا و پارسا از صحنه خارج میشن و بعد پارسا نشون داده میشه که خوابیده)
پارسا: خاااا پیش خااااا پیش
(صدای زنگ ساعت)
پارسا( با هیجان از خواب بیدار میشه): آخ جون اخ جون صبح شده برم ببینم گلم دراومده یا نه
( پارسا حرکت میکنه به سمت گلدونش و با دیدن گلدون خالی، شوکه میشه)
پارسا: عه وا عه وا! پس گلم کو؟ چرا درنیومده؟ شاید آبش کم بوده
( پارسا میرود و با یک پارچ آب میاد)
پارسا: الان کلی بهش آب میدم و زود گلش درمیاد
پس چرا در نیومد؟
شاید گشنشه
( پارسا میرود و با یک بشقاب غذا و قاشق میاد)
پارسا: گل عزیزم نگران نباش الان بهت غذا میدم تا زود از توی خاک بیای بیرون
( درسا وارد میشود)
درسا: عه عه پارسا داری چیکار میکنی؟
پارسا: دارم به گلدونم غذا میدم تا زودتر گلش دربیاد
درسا: اما پارسا جان، گل تو برای اینکه دربیاد نیاز به اینجور غذاها نداره که
پارسا: پس چی میخواد؟ تازه نبودی یه پارچ آب هم بهش دادم!
درسا: ای وای آخه آب زیاد هم برای گل ها خوب نیست
پارسا( با ناراحتی): پس چیکار کنم؟
درسا: بگم چی کار لازمه بکنی؟
پارسا: آره بگو بگو
درسا: باید صبر کنی!
پارسا: صبر؟
درسا: بله صبر
پارسا: خب من از دیروز تا حالا منتظر بودم و صبر کردم دیگه
درسا: نه پارسا جونم باید بیشتر صبر کنی چند روز هی از گلدونت مواظبت کنی تا بالاخره گلت از توی خاک دربیاد
پارسا: یعنی اگه چند روز دیگه از گلدونم مواظبت کنم و ممتظر بمونم تازه گلم درمیاد؟
درسا: بله داداش جونم بعضی کارها لازمه که توش صبر داشته باشیم
یعنی بیشتر منتظر بمونیم و عصبانی و ناراحت نشیم
پارسا: خواهر جونم گفتی صبر، یاد قصه ای که دیشب مامان برام تعریف کرد افتادم
درسا: چه قصه ای؟
پارسا: مامان گفت حضرت زینب خیلی صبرشون زیاد بوده ، راستی درسا حضرت زینب کی بودن؟
درسا: حضرت زینب خواهر امام حسین بودن
پارسا: خواهر امام حسین بودن، آفرین درسا چقدر بلدیا
درسا( یکم خجالت میکشه): خیلی ممنون داداش جونم.
داشتی میگفتی، گفتی حضرت زینب خیلی صبرشون زیاد بوده
پارسا: بله بله ، مامان میگفت حضرت زینب تو روزهایی که خیلی سخت بوده و غم زیادی داشتن اما صبر داشتن و خیلی از بچه ها و بقيه خانواده مواظبت میکردن
درسا: کاشکی منم بتونم مثل حضرت زینب صبرم زیاد باشه
پارسا: منم دوست دارم مثل حضرت زینب صبرم زیاد باشه
( صدای زنگ در)
پارسا: آخ جون فکر کنم مامانجون اومد
(پارسا زود میرود که در را باز کند در همین حین درسا میگوید)
درسا: حالا چه گلی به مامانجون میدی؟
پارسا( یه لحظه وایمیسته): یه فکر خوب کردم به مامانجون میگم اونم صبر کنه تا گلم از تو گلدون دربیاد و تا اون موقع خونمون بمونه
درسا: هورا چه فکر خوبی
نویسنده:
فاطمه سادات موسوی
#نمایشنامه_عروسکی
#درسا_پارسا
#بنیاد_سفینه
#ماه_محرم
#محرم_کودکانه
آدرس کانال بنیاد سفینه در پیامرسان بله:
https://ble.ir/bonyadsafineh


سردار کوچک سپاهم یا حسین(علیه السلام) ۹۷ ( ماجراهای محرمی درسا و پارسا ۵)
