سردار کوچک سپاهم یا حسین(علیه السلام) 39 (پرده خوانی) 2
*به نام خدا* یکی بود یکی نبود روزی روزگاری مردی بود به نام اسلم که مثل ما ایرانی بود و به زبان فارسی صحبت میکرد و تو شهر قزوین به او میگفتند اسلم دیلمی قزوینی یک روزی راهش را گم میکند و به یک شهر غریب میرسد به نام مدینه که شهر مدینه در آن زمان بعد امام حسن «علیه السلام» مهربون ترین پدر دنیا یعنی امام حسین علیه السلام را داشته. آقا اسلم قصه ما توی مدینه غریب بوده و چون زبانش را متوجه نمیشدند نمیتونسته با کسی صحبت کنه و خیلی تنها بوده زبان مردم مدینه عربی (یعنی زبان قرآن) بوده. اسلم نمیتونسته اونجا کار کنه، شب ها به سختی میخوابیده ، یک روز امام حسین علیه السلام اسلم را ...
نویسنده :
یکی از ما
14:00











