گزارش جشن مهمونی برکه کوچولو(3)
بخش سوم مجری : خب لاک لاکی بقیه ی قصه رو بگو لاک پشت: به روی یک بلندی، پیامبر ما ایستاد، شروع کرد به صحبت، برای اون حاجی ها. همه گی خوب گوش کردن، به حرف های پیامبر ،پیامبر مون چی گفت، خوب یادمه غنچه ها اول گفت حمد خدا، گواهی داد به الله، به بندگی خدا. گفت اگه روزی رفتم، از بینتون حاجی ها، باید که خوب گوش بدیم به حرف یک ولی ما. مجری : پرسیدن اون حاجی ها: کیه اون ولی ما؟ کیه اون ولی ما؟ لاک پشت: پیامبرم صدا زد، گفت علی جون زود بیا، دست علی رو گرفت، بردش بالا بچه ها. بازی و مسابقه (بخش سوم) ...
نویسنده :
یکی از ما
14:22










