سفینه

برگزار کننده ی تخصصی جشن ها و انواع مراسمات مذهبی ویژه کودکان

یلدای انتظار ۱ (شیرین تر از عسل(به مناسبت شب یلدا))

بچه ها به مناسبت شب یلدا، بادبزن هندوانه ای درست کردند تا هدیه بدهند به مادر بزرگ های عزیزشون؛ تا وقتی مامان بزرگ می رود جلسه قرآن و گرمش میشه با باد بزن خوشگل نوه اش،خودش رو خنک کنه و دعا برای نوه جونش بکنه؛ یه کاردستی زیبا و ساده برای گل های خاله؛ بچه ها حدیث امام صادق(ع) در مورد صله رحم و دید و بازدید رو در حال بازی های مختلف تمرین کردند ؛توپ رو روی میز قل می دادند و توپ نباید می افتاد ! شب یلدا و سنت زیبای دید و بازدید و صله رحم و دور همی؛دیدن بابابزرگ و مامان بزرگ،دایی و خاله،عمه و عمو این شعر زیبای یلدای مهدوی هم موقع خواندن بازی ...
29 آذر 1404

روز مادر مباااارک(11)( اجرای پانتومیم)

ما روز مادر، دور هم جمع شدیم. به جوان های فامیل ۴ تا کاغذ دادم که تو هر کاغذی یک حدیث از حضرت زهرا(س) نوشته شده بود و هر کدوم باید جوری پانتومیم رو  اجرا می کردند تا بقیه متوجه حدیث انتخاب شده،می شدند: بعد هم با جوایز فانتزی مثل پودر ماشین لباس شویی به خاطر اجرای پانتومیمشون  از اون ها تشکر کردم،فضای شاد و آموزنده ای رقم خورد،شما هم آزمایش کنید! ایده از: مرثا نورانی     ...
16 آذر 1404

روز مادر مباااارک(10)(اجرای مجری کوچولو)

برای شخصیت دادن به بچه ها و افزایش اعتماد به نفسشون و  ارضاء حس جلب توجه ی مثبتشون ،توی دورهمی هاتون میشه نقش مجری کوچولو رو بهشون بدهید.خوبه که مجری کوچولو این جوری برنامه رو شروع کنه: (از جمع بخواد بعد از هر وقفه ی او، بسم الله ها رو تکرارکنند)  یا این جوری:شروع کند:خانم ها، آقایان سلام: لطفا بعد از هر چیزی که من گفتم سلام بگویید. 1،2،3 سلام، صدا ضعفیه؛سلام،کمی بلندتر:سلام،بازهم یواشه:سلام،یا نون لواشه،سلام، پیتزا باهاشه:سلام،جیگر باباشه:سلام،دمپایی پاشه(یعنی پایش است.):سلام چون اولین مناسبتی که گذشت روز مادر بود مجری کوچولو می توانست ادامه بدهد که: پدر،پسر،دختر هر کدوم سه ت...
16 آذر 1404

بانوی بی نشونه 16 (تسبیح بارونی داستان صوتی)

صوت این داستان رو می توانید از اینجا دانلود کنید http://uplod.ir/0ladgvv1tksk/tasbih_baruni.mp3.htm ایده پردازان: مرثا نورانی، ساجده طالبی نویسنده و تهیه و تنظیم : ساجده طالبی عکس : مرثا نورانی ...
14 آبان 1404

بانوی بی نشونه 14 (تسبیح بارونی «قسمت سوم»)

 پشمولک که حالا راز دونه های نورانی رو فهمیده بود، دلش پر از شادی شده بود و کلی ذوق و شوق داشت. به ستاره کوچولو گفت منم، دلم یه تسبیح می خواد. ستاره کوچولو گفت :آخه چه طوری؟ پشمولک گفت: دنبالم بیا تا بهت بگم. پشمولک و ستاره کوچولو، هر دو با هم رفتن پیش یخمولک. پشمولک به یخمولک گفت: سلام دوست خوبم، می شه از توی کوله پشتی ات 100 تا از اون دونه های بارونت به من بدی؟ آخه می خوام با اون ها واسه خودم یه تسبیح بسازم. یخمولک هم که دید اینطوری می تونه دوستش رو خوشحال کنه قبول کرد، در کوله پشتی اش روباز کرد و به پشمولک گفت: هر چندتا دونه ی بارون می خواهی از توی ک...
14 آبان 1404
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به سفینه می باشد