سفینه

بنیاد تخصصی کودک و ولایت

جشن تولد انقلاب14(جشن«زمستون هم بهاره(2)»)

1396/11/16 19:31
نویسنده : یکی از ما
4,374 بازدید
اشتراک گذاری

 

«به نام خدای مهربون»

سلام

در گزارش جشن«زمستون هم بهاره(1)» گفتیم که، مجری با هواپیمای امام خمینی(ره) مواجه می شه و از زبان او، با بیانی کودکانه وقایع و خاطرات انقلاب ، بازگو می شه و حالا بخش دوم برنامه:

 بخش دوم:

هواپیما شروع می کنه با خودش فکر کردن و حرف زدن و بعد از مجری می پرسه: شما نمی دونید من واسه چی اومدم اینجا؟

مجری : تا شما فکر می کنید من یه کم با بچه ها صحبت بکنم ،شاید شما هم یادتون اومد کجا داشتین می رفتین؟؟

 

چشمکمجری:به به ! چه روزی ! چه جشنی !
جشن من ! جشن تو ! جشن ما ! جشن پیروزی انقلاب !
دست بزن . گل بریز . نقل بپاش . بخند و شاد باش.
جشن انقلابمانه . همه جا گلبارانه .جشن تولد شهیدها اس . نگاهشون کن . نمی بینی ؟ چرا می بینی ! همه جا هستند . روی زمین و آسمان ، روی بال فرشته ها
صدایشون کن ! نمیتونی ؟چرا می تونی ! نامشان همه جا هست . روی دیوار کوچه ها ، خیابان ها ، مدرسه ها ، پارک ها ، همه جا و همه جا .
بگرد و پیدایشون کن . صدایشون کن و بگو : تولدتان مبارک ، ای شهیدان انقلاب .

چشمکهواپیما: آهان آره آره یادم اومد داشتم می رفتم که واسه بچه ها خاطره تعریف کنم.

مجری: خاطره؟؟ خاطره ی چی؟

هواپیما: خاطره ی روز 12 بهمن سال 1357. آخه من همون هواپیمایی هستم که امام خمینی  رو  از فرانسه به ایران آوردم. آه چه روزایی بود.... یادش بخیر. خب پس مزاحم شما و کارتون نشم من برم دیگه.

چشمکمجری با دستپاچگی : نه خب، کجا می خواین برین؟ نرین. اگه می شه خاطره تون رو واسه ما و بچه ها هم تعریف کنید.

هواپیما: آخه مزاحم می شم.

مجری: واسه هواپیما یه صندلی میاره و می گه بفرمایید اینجا بشینید و تعریف کنید.

تشویقهواپیما: اون روز من از بالا همه چیز رو می دیدم. همه ی خیابونا پر از آدم بود. همه ی مردم برای دیدن رهبرشون امام خمینی (قدس سره الشریف) از خونه هاشون اومده بودن بیرون، آخه قرار بود بعد از 15 سال امام و رهبر مهربونشون رو ملاقات کنن. اون ها توی تمام خیابونا گل گذاشته بودن و هر کسی هم یه شاخه گل دستش بود. مردم پر جنب و جوش بودن، اونقدر که من هم از خوشحالی اون ها خوشحال شده بودم و هیجانی. اما امام خمینی، ساکت بود و آروم. اون روز قرار بود امام خمینی(قدس سره الشریف) به بهشت زهرا و قطعه ی(قسمت) شهدا بره و واسه مردم سخنرانی کنه. بله همون شهدایی که به حرف امام گوش کرده بودن و تا پیروزی انقلاب با دشمن و رژیم طاغوت، یعنی همون سرباز های شاه که به مردم ایران زور می گفتند، جنگیدن.

تشویقاون موقع توی ایران فصل زمستون بود اما انگار همه اونقدر خوشحال و شاد بودن و هیجان داشتن که سرما یادشون رفته بود. اصلا با اون همه گل انگار بهار اومده بود. آره هوا کاملاً بهاری و دلنشین بود.

مجری  و هواپیما این شعر رو با هم می خوانند:

مثل غنچه بود آن روز

غنچه ای که روئیده

در هوای بهمن ماه

بر درخت خشکیده

مثل آب بود آن روز

آب چشمه ای شیرین

چشمه ای که می بیند

مرد تشنه ای غمگین

گرچه در زمستان بود

چون بهار بود آن روز

سرزمین ما ایران

لاله زار بود آن روز

روز خنده ی ما بود

روز گریه ی دشمن

روز خوب پیروزی

بیست و دوم بهمن

وحالا بازی بخش دوم:

«بازی زمستون هم بهاره»

چشمک12 نفر به بالای سن آورده می شوند؛ این بچه ها باید به صورت خیالی برف بازی کنند؛ یعنی مثلا گلوله برفی درست کنند و به سمت هم پرتاپ کنند و پناه بگیرند، گلوله برفی های بزرگتر درست کنند و به خوبی نشونه بگیرند ... تا زمانی که مجری صدای بلبل پخش می کند. و بچه ها به محض شنیدن این صدا باید دست از بازی  بکشند و به بالا و پایین بپرند و پس از قطع شدن صدای بلبل باید بلند بگویند:جشن انقلابمون مباااااااااارک!

چشمکمیان برنامه بخش دوم:

 تا بچه ها سر جاهای خودشون بنشینند و جشن نظم مجدد خودش رو پیدا کنه

مجریان این شعر رو با هم می خوانند:

وقتي هواپيما              از دور پيدا شد

آغوش يك ملت           بر روي او وا شد

يك پله يك پله             مي‌آمد او پايين

با چهره‌اي پُر نور           با خنده‌اي شيرين

آرام مي‌آمد              دل، بي‌قرارش بود

دريايي از مردم           در انتظارش بود...

 

 ا یده پردازان:ساجده طالبی،مرثا نورانی

تهیه و تنظیم:مرثا نورانی  

پسندها (0)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (0) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف

مطالب مرتبط

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به سفینه می باشد