سفینه

بنیاد تخصصی کودک و ولایت

بانوی بی نشونه 12 (تسبیح بارونی «قسمت اول»)

1396/11/23 1:20
نویسنده : یکی از ما
1,408 بازدید
اشتراک گذاری

 

داستان تسبیح بارونی با فلسفه ی روایتی از امام صادق«علیه السلام» که از تعلیم تسبیح حضرت فاطمه«سلام الله علیها» به کودکان سخن فرموده اند نوشته شده است. در این داستان از منابع روایی دیگری نیز استفاده شده است که در پایان از منابع یاد شده است.

 روزى امام صادق(علیه السلام) ابوهارون را مخاطب ساخت و از تعلیم تسبیح حضرت فاطمه به کودکان سخن فرمود«یا ابا هارون، انا نامر صبیاننا بتسبیح فاطمة(سلام الله علیها) کما نامرهم بالصلاة، فالزمه، فانه لم یلزمه عبد فشقى. اى ابوهارون، ما تسبیح فاطمه(سلام الله علیها) را به فرزندان خود سفارش می‏کنیم همچنانکه آنها را به نماز توصیه می‏کنیم. تو نیز بر آن مداومت کنزیرا هر بنده‏اى که بر آن مواظبت و مداومت کند، سرانجام نیکو خواهد داشت.» فروع کافى، کتاب الصلاه، ص ۳۴۳، ح ۱۳٫

 

توی آسمون دو تا ابر کوچولو با هم دوست و همبازی بودند. اسم یکی شون پشمولک بود و اسم اون یکی یخمولک.

پشمولک سفید و شیرین زبون  عین پشمک، همیشه شادِ شاد، درحال بازی کردن بود.

یخمولک خاکستری بود و به خاطر کوله پشتی خیلی سنگینش که توش پر از برف و بارون بود و همیشه همراه خودش داشت، خیلی نمی تونست بازی کنه، با اینکه بازی کردن رو خیلی دوست داشت.

شب بود و هوا دیگه تاریک شده بود. ستاره ها تازه بیدار شده بودند، تا مثل همیشه آسمون رو نورانی کنند؛بقیه هم داشتند آروم آروم خودشون رو برای خواب آماده می کردند. اما پشمولک بازیگوش مثل همیشه داشت واسه خودش بازی می کرد که یکهو یه چیزی از روی زمین توجهش رو به خودش جلب کرد.

بله پشمولک از توی آسمون، روی زمین یه خونه ی نورانی دیده بود. باعجله و کلی سر و صدا رفت پیش ستاره کوچولو و گفت: ستاره کوچولو،  ستاره کوچولو، بیا.

ستاره کوچولو اومد پیش پشمولک و گفت: هیسسس، مگه نمی بینی بقیه دارن می خوابن!! چی شده چرا اینقدر شلوغ می کنی؟

پشمولک گفت: روی زمین هم کلی ستاره است. من با چشم های خودم دیدم.

ستاره کوچولو گفت: ببین پشمولک، خوابت می آید، چشمات خسته هستند. چی می گی آخه؟ ما ستاره ها فقط توی آسمون خونه داریم نه روی زمین.

پشمولک گفت: چیه؟ مگه چیه؟ نخیرشم اصلاً هم خوابم نمیاد. خیلی هم درست دیدم. اگه می خوای بیا بریم تا خودت ستاره های روی زمین رو ببینی.

ستاره کوچولو گفت: آخه چه طوری؟

پشمولک گفت: همراه من بیا بهت می گم. می دونی که من کار هر روزمه، باید بریم پیش خاله جون باد.

پشمولک و ستاره کوچولو با هم رفتن پیش خاله جون باد و به خاله جون باد گفتن: می شه ما سوار شما بشیم تا شما، ما رو ببری نزدیک یکی از خونه های زمین؟

خاله جون باد گفت: آخه این موقع شب چه اتفاق مهمّی افتاده که می خواین برین روی زمین؟

ستاره کوچولو گفت : پشمولک می گه روی زمین یه عالمه ستاره های نورانی دیده، حالا می خوایم بریم روی زمین ببینیم اون ها چی هستن؟

خاله جون باد گفت: باشه پس زود سوار شین و محکم من رو بگیرین.

و خاله جون باد با راهنمایی پشمولک اون ها رو برد نزدیک اون خونه ای که نورانی بود.

پشمولک و ستاره کوچولو هرچی گشتن اونجا هیچ ستاره ای ندیدن، اما اونجا یه تسبیح دیدن که تمام دونه های تسبیح از بس نورانی بودن می درخشیدند. امّا اون ها هیچ کدومشون نمی دونستن که اون چیه؟

اون ها از خاله جون باد پرسیدن که :آیا اون می دونه این نور از چیه؟ امّا خاله جون باد جواب سؤالشون رو نمی دونست.

بالأخره اون دو تا، با خاله جون باد برگشتن و پشمولک رفت که بخوابه و ستاره کوچولو هم رفت تا بیدار بمونه و آسمون رو نورانی کنه.

ادامه دارد ......

با ما همراه باشید

ایده پردازان: مرثا نورانی، ساجده طالبی

نویسنده و تهیه و تنظیم : ساجده طالبی

عکس : مر ثا نورانی

پسندها (1)
نظرات (0) مشاهده جعبه ارسال نظر
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به سفینه می باشد