سفینه

جشن تولد انقلاب 17 (جشن«بهترین روز دنیا(1)»)

1396/11/19 1:08
نویسنده : یکی از ما
1,964 بازدید
اشتراک گذاری

 

«به نام خدای مهربون»

به نام خدای جهان آفرین     به این آفرینش هزار آفرین

بخش اول

مجری در حالی که، با یه سر رسید و ساعت قدیمی کلنجار می ره کلافه است می گه: ای بابا، اصلا نمی دونم چه اتفاقی واسه شما دو تا افتاده، آخه من امروز کلی کار دارم، کلی برنامه دارم که همه رو، این تو یادداشت کردم، کلی قرار دارم که باید سر ساعت به قرارهام برسم. عجیبه!!!!

انگار باید بی خیال شما دو تا شم، می گرده که اطرافش یکی رو پیدا کنه که ازش تاریخ و ساعت بپرسه که بچه ها می بینه.

و رو به بچه ها می گه: اِ بچه ها سلام. شما اینجایین؟ اینجا مدرسه....... است؟ پس خدا رو شکر، من درست اومدم. یه اتفاق خیلی عجیب افتاده. این سررسید روی یه تاریخ خاص متوقف شده و این ساعت هم روی یه ساعت خاص. (در حالی که ساعت رو نشون می ده) این که کار نمی کنه این یکی هم که اصلاً ورق نمی خوره بره صفحه ی بعد. من نمی فهمم.

شما می دونین امروز چند شنبه است و چندمه بهمن ماهه؟

 

بعد از جواب بچه ها؛گوشش رو تیز می کنه و می گه : انگار یه صدایی شنیدم. صدای خنده بود. شما هم شنیدین؟؟

بچه ها: نخیر

مجری: حتماً خیالاتی شدم. ای بابا ببین عجب وضعی پیش اومد. داشتم یه کاری می کردما. داشتم یه جایی   می رفتم. انگار از یه جشن تولد حرف می زدم اما اصلاً  نمی دونم جشن تولد کی باید برم؟؟ چیکار باید بکنم؟؟؟

مجری از قول ساعت می گه: جشن تولد انقلاب.

مجری: آهان راست می گه داشتم واسه ی شما از........  بذار ببینم چی شد؟؟ کی بود حرف زد؟ کی گفت جشن تولد انقلاب؟؟ خب داشتم می گفتم.

مجری از قول ساعت می گه: من بودم. اِاِاِ وایستا ببینم کیه داره با من حرف می زنه؟ به دستش نگاه می کنه و رو به ساعت: صدا از اینجا میاد. شما داری با من صحبت می کنی؟

مجری از قول ساعت می گه: من ساعت شما نیستم . اونم سر رسید شما نیست. یه نگاه به ما بنداز ببین چقدر قدیمی هستیم؟

مجری: خب که چی؟؟

مجری از قول ساعت می گه : وقتی داشتین تلفنی با دوستتون صحبت می کردین ما متوجه شدیم که شما دارین به جشن تولد انقلاب می رین، ما هم که خیلی این جشن رو دوست داریم جامون رو با ساعت و سر رسید شما عوض کردیم تا با شما بیایم جشن.

مجری: ای ناقلا ها. خب من رو کلافه کردین. حالا چرا یه جورایی هر جفتتون متوقف شدین؟

مجری از قول سر رسید می گه: آخه ما دو تا دوست قدیمی هستیم که  از لحظه ی ورود امام خمینی (قدس سره الشریف) به ایران با هم تصمیم گرفتیم که من توی صفحه ی همون روز یعنی 12 بهمن1357 و ساعت روی 9 و 27 دقیقه و 30 ثانیه صبح متوقف شیم.

مجری (با تعجب): چرا؟؟؟؟؟

مجری از قول ساعت می گه: چون اون روز و اون لحظه بهترین لحظه های زندگی ما بود و خواستیم با این کارمون همیشه خوشحال باشیم و خوشی اون روز رو با خودمون داشته باشیم.

مجری:آخه اینطوری که نمی شه که.

 

 

مجری از قول سررسید: آخ آخ جای اون یکی دوستمون خالی. چقدر دلمون واسش تنگ شده.

مجری: دوست؟ کدوم دوست نکنه اون رو هم خبر کردین بیاد جشن؟ ما اینجا جا نداریما. ببینین همه ی صندلی ها پر هستند.

مجری از قول ساعت می گه: نه منظورمون همون هواپیمایی که امام رو به ایران آورد. نه اون دیگه خیلی پیر و از کار افتاده است.

ساعت و سررسید غصه می خورن.

مجری : خب حالا غصه نخورین من و بچه ها الان یه بازی می کنیم تا شما از دلتنگی در بیایین.

بازی بخش اول «هواپیما بازی»

شش تا از بچه ها انتخاب می شوند و  روی سن می آیند. مجری از بچه ها می خواهد هواپیما شوند تا فضا سازی هواپیما ایجاد می شود.

مجری به بچه ها می گه به نظرم  شما هواپیما بشین، شاید این ها کمی از دلتنگی در اومدن.

یعنی خود بچه ها هواپیما بازی می کنند: دستانشون رو باز می  کنند و مثل هواپیما اوج می گیرند وصدای هواپیما در میاورند.

بعد بچه ها می ایستند و  مجری: رو به بچه ها می گه: بچه ها،شما  با و جود این که اون موقع نبودید و امام خمینی رو ندید ولی الان،توی هواپیمای امام خمینی(قدس سره الشریف) هستید،کنار ایشونید ،حالا بهشون چی دوست دارید بگید؟ (و از سه تا از  بچه ها سئوال می کند.) و از سه نفر دیگه می پرسه:اگه الان امام خمینی(قدس سره الشریف) پیش ما بودن فکر می کنید به شما بچه ها چی می گفتن؟

بعد از این که بچه ها به سؤالات پاسخ دادند؛ مجری رو به ساعت و سررسید می گه: حالا دلتون باز شد؟

ساعت: بله، این بازی بچه ها ما رو حسابی برد تو حال و هوای اون روز،چه روزهای قشنگی بود ،ای کاش همه ی این بچه ها می توانستند اون روزهای زیبای کنار امام خمینی بودن رو ببینند.؟

میان برنامه بخش اول :

ما گلهاي خندانيم                فرزندان ايرانيم

ايران پاك خود را              مانند جان مي دانيم

ما بايد دانا باشيم                  هشيار و بينا باشيم

از بهر حفظ ايران                بايد توانا باشيم

آباد باش اي ايران              آزاد باش اي ايران

از ما فرزندان خود              دلشاد باش اي ايران

ایده پردازان: ساجده طالبی،مرثا نورانی

اجرا: مرثا نورانی

عکاس: فاطمه عرفانی

با تشکر از : سرکار خانوم شریفی معاونت فرهنگی دبستان فرزانه2 و دیگر دوستانانشان

و همچنین باتشکر از: زینب شفیع زاده

تهیه و تنظیم : ساجده طالبی

پسندها (0)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (0) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به سفینه می باشد